وقتی که آینه از سئوال چشم هات
شکست می خورد
من تمدنی آواره در اثرت بودم
با دو گیسی که خاکسترم خواست در باد هلهله هستم حالا
این دو بومی چرخ زن گرد آتشی که من ام
این دو ساحر ورد خوان پای ناله ای که من ام
این دو را برای شبی لااقل
آرام کن.
ما ایرانیها به داستانهای بلند، رمان میگوییم؛ چون فرانسویها به اغلب داستانهایی که از اواخر قرن هفدهم نوشتهاند و ترتیبات خاصی دارد، نام رمان را اطلاق کردهاند. رمان در فرانسه و انگلستان پا گرفت و تاریخ خود را در غرب طی کرد و در اواسط قرن بیستم، در همه جای جهان رواج یافت. حالا سؤال میشود آیا ما ایرانیها هم میتوانیم رمان بنویسیم؟ یا به عبارت دقیقتر، میتوانیم خوب رمان بنویسیم؟
حق
زلیخا مرد از این حسرت که یوسف گشت زندانی
چرا عاقل کند کاری که باز آرد پشیمانی
گویا قصه ابوالبشر در «احسن القصص» از الف تا یا روایت شده و بعدها "سعدی" با شرح احوال "زلیخا"، روز و حال زمانه اش را باز می گوید. چگونه سعدی در آیه ها وضعیت انسان را به معاینه می یابد و طوری به اشاره باز می گوید که تو گویی فرض گرفته مخاطبین می دانند چه را مراد کرده است. اصلا «تضمین» و اشاره به داستان و متل در یک شعر زمانی معنا دارد که قصهای مشهور باشد و باطن آن بیش و کم بر مخاطبان آشکاره؛ و اگر نه که شاعر معما نمی بافد.
اما، مشکل زیر سر پناهگاهيست که برخی از ما جُسته و لاجرم یافتهایم. مشکل عبارتي کلیدیست که نزد ما دلبری میکند: «هندسهي معرفتی».
شاید میخواهیم تصویری از هر نظام معرفتی در دست داشته باشیم که همهي آن را سر تا پا با هم ببینیم؛ تا با وسواسی خاص، اجزای آن را با هم قیاس نماییم بلکه بر آن استیلا یابیم. دیدن معرفت چونان شکلی هندسی، تمناییست که زیربنای کوششهای دستهای از ما را ساخته و انتقادهایی را پرداخته است.
نخلستان
نیمِ خلوت اش بود
با قصه های گریبان چاک و
قصه های بی جانب صحرا
هزار تاک در چشم
هزار داوود در گلو
میسوختش
قدم که بر میداشت
زمین زلیخا بود
اذان بگو بلال اذان بگو
از آغشته با خط کوفی
تا سفر به تنبور تن
با فعلهای عراقی
در پردههای حجازی
مفاعلن فعلات خراسانی
بگو بلال که حی علی علی
بانک بردار تا از حنجره تا چشم کار میکند غزل
با در کنار اوست
صورت پر از مدینه و لبیک
آن هر چه هو کشیده از نیام دو تیغاش
آن هر شهید را کشته به سیماش روز و شب
با من شهید باش آن را که آب بر اساس لباش میشود بنا
آن را که باد که باد در جعد گیس خوشاش میبرد نماز
آن را که قامتاش فیکون بود و شد تراب
من شاهدم
که شهید صدام شد ولی
من شاهدم بگو
بگو که حی علی علی
به نام خدا
جانستان کابلستان. خوب این شد یک چیزی. میتوانی در باباش بنویسی.
میگویند امیرخانی همان بهتر که اکتفا کند به نوشتن داستان کوتاه. میگویند دوست دارد پا جا پای جلال بگذارد. و این حرفها را دوستانی میگویند که داستانخوانند و امیرخانی را محض کاروبار سیاسی، محبوب یا منفور نمیدانند. بلکه همین طوری روزی روزگاری «من او» را خواندهاند و ازآن پس پیگیر نوشتههایش شدهاند. اگر قرار باشد، من گله گذاری کنم بهانه از نثرش میگیرم که فکر میکنم گاه «در» نیامده است.
میگویند در بلبشوی ماجراجویی کشف حجاب، فعالیتهایی شبه فرهنگی بر ضد حجاب نیز انجام میشد؛ از جمله ضیافتهایی که در آن میهمانان مجبور بودند با همسرانی بیحجاب حاضر شوند. در بین آن همه مستفرنگ آب و لعاب دار مشتی بازاری تازه تاجر شده مانده بودند با سرهایی بیکلاه. آنها که پایی در بازار سنتی و البته تعلقکی به سنت داشتند هوای در آوردن سری میان سرهای آنچنانی هم در سر میپروراندند. از این رو دو دوزه بازی کردند.
فرزندم، تویی که باید انتقام مرا از عموی خیانتکارت بگیری - شکسپیر/ هملت
چگونه میتوان در باب چیزی نوشت که هنوز پایان نیافته و آن را تمام قد تماشا نمیتوان کرد؟ آنچه به وقوع میپیوندد، پدیداری است کلی. کل، زمانی ظهور میکند که همه اجزا درجای خود مستقر شوند. همین استقرار اجزا و قوام رابطه است که کل را کل میکند. کل انقلاب هنوز محقق نشده و کسی نمیداند این ماه در شب چهاردهم چه مهتابی خواهد داشت. آنچه میبینیم، بیشتر شبیه شعری ناتمام است که شاعرش در پرده ایستاده و ناتمام باقی مانده است.